تبليغاتX
'چه لطیف است حس آغازی دوباره'
 

                                                                                        از سر نیاز باز میخوانمت               

                          ((خــــــــــــدا))

می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد

امید ...

همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده

تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی

می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد

...

دست هایم مانده به درگاه پنجره

صدای واضحی مرا می خواند

آری غروب است

خیره می شوم به آیینه

کسی در آینه از من می پرسد

                 بی قراری باز

                         بی تابی

روی از آن بر می گردانم می گویم

مرا تابی نیست

        اشتیاقی نیست

                 به این دنیا

شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم

 

به کنار آسمان می روم

 

دست هایم بلند می کنم می گویم

خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی

خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود

خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم

می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم

مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله

خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم

حال باید چه کنم

           باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم

بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد

خدایا مرا ببخش

      ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
خسته شدم. خیلی خسته ام

نمیدونم مگه من چقد تحمل مشکل دارم؟

آخه خدا چرا همش من؟

خیلی تنهام خدایا کمکم کن

مگه من با دخترای دیگه چه فرقی دارم که اینقد واسم مشکل پیش میاد.

دیگه نمیکشم.خدایا مغزم هنگ کرده

هر کار میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام.

خدایا چرا اینطوری آزمایشم میکنی؟این چه آزمونی که تموم نمیشه؟چرا اینقد تکراری؟

خدایا میدونی که من تا خیلی خیلی دلم نگیره تو حکمت تو چرا نمیارم.اما خسته شدم.

کاش امروز از توی زندگیم محو میشد.کاش صبح بیدار نمیشدم.

کاش میدونستم امروزمو چطوری برام رقم زدی.

کاش اجازه ی اینو داشتم خودم واسه چطور سپری شدن  روزام تصمیم بگیرم.کاش کاش کاش

چرا زندگی همه باید بشه کاش؟

امروز حتی حوصله ی شوخی کردن ندارم.منی که در هر حالی شوخی میکردم ببین چم شده که حوصله ی شوخی هم ندارم.

خودمو میسپارم به دست خودت خدایا.

اي بي همتا گله اي ندارم از تو

فقط از خود و از اين وجود خسته ام و بيزارم

یک دوست تو یه اس ام اس واسم فرستاده بود: لبخند بزن!.بدون انتظارپاسخی از دنیا! و بدان که روزی آنفدر شرمنده میشود که بجای پاسخ به لبخندهایت با تمام سازهایت میرقصد.!

چشم.چشم.بازم چشم.هر چه دلم خواست نه آن میشود        هر چه خدا خواست همان میشود

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

در صحراي سوزان زندگي؛

اگر تمام رؤياهايم را كركس ها در هم دريدند و خنديدند..

در كوچه باغ هاي ساكت عمر؛ اگر تمام نگاهم را سياهي

شب دزديد و آن را به خفاش هاي سرگردان سپرد...

در خلوت دل؛ اگر ابرها بر من باريدند و غريدند...

اگرجاده ها؛ در افق مه آلود فرداها ناپيدا گشت..

و عشق همچون مرداب؛ دلم را در خود فرو برد و نيست كرد..

ملالي نيست..!

بگذار با شادي بياسايند و بگذرانند..

هنوزم مي توانم ؛

از ايوان فرسوده روحم به آسمان خيره شوم

مي توانم دستهايم را به پهناي دلم بگشايم..

و نام دوستي را زمزمه مي كنم كه در اين "نزديكيست" ؛

اما روزگار حيله گر آن را در آن دوردست ها نقاشي كرده بود...

تا شايد آن را نبينم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

زندگی باور میخواهد.آن هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو گوید که هنوز هست خدا!!!.

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلی نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

!!گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودمو نشناختی...!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من امدی ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

به چه می خندی تو؟! به چه چیز ؟!

به شکست دل من یا به پیروزی خویش

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد

به چه می خندی تو؟!!

به دل ساده من می خندی که دگر

تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟!!

خنده دار است بخند!!!!

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود. دل من سخت شکست

و چه زشت!!

به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

تو برو. برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم

آنکه می گفت : منم بهر تو غمخوارترین

دل آزارترین شد دل آزارترین.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

نمیدانم پس از مرگم چه  خواهد شد؟

نمخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

معنای زنده بودن من  ،

                              با تو بودن است .

نزدیک ، دور

          سیر ، گرسنه

                               رها ، اسیر

                                        دلتنگ ، شاد

آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد !

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو ،

در کنار تو

مفهوم زندگی است . 

معنای عشق نیز ؛

در سرنوشت من

                 با تو  ،

                  همیشه با تو ،

                                برای تو ،

                                         زیستن ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

Oh , when i was in love with you  ,

Then i was clean and brave ,

And miles around the wonder grew

How well did i behave .

 

And now the fancy passes by ,

Ad nothing will remain ,

And miles around they'kk say that I :

Am quite myself again .

 

آه ، آن زمان که دوستت داشتم

پاکیزه بودم و بی پروا ،

و فرسنگ ها فرسنگ

حکایت می کردند

از کردار نیک ام .

 

کنون که بر باد است آن خیال

و هیچ برجا نیست ،

فرسنگ ها فرسنگ

حکایت می کنند :

من همان هستم که بودم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

989321gyey13hzit.gif

that is the best to laugh with someone

becuse you both think the same things are funny

( Gloria Vanderbilt)

بهترین کار این است : با هم خندیدن از آن رو که هر دو چیز را خنده دار  یافته اید ( گلوریا واندربیلت )

 

Every joy , great or small , is always a refreshment

شادی ، چه کوچک و چه بزرگ ، همیشه روح انگیز است .

 

joy is not in things ; it is in Us

شادی بیرون از ما نیست ؛ در درون ماست .

 

throw your beard out in front of you . and run ahead to catch it

قلبت را پیش بفرست و شتابان از پی آن روان شو .

989321gyey13hzit.gif

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

جرج آلن : اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند ، مي‌شكنند .

 

ميان انسان و شرافت رشته باريكي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

 

شريف ترين دلها دلي است كه انديشه ي آزار كسان درآن نباشد .  زرتشت

 

ملاصدرا مي گويد : خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود .

 

روزي روزگاري اهالي يه دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند ، در روز موعود همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان .

 

بدبختي تنها در باغچه اي كه خودت كاشته اي مي رويد .

 

وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد ، يادت باشه كه درياي آروم ، ناخداي قهرمان نمي‌سازه .

 

وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد ، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه .



 

شكسپير: هميشه به كسي فكر كن كه تو رو دوست دارد، نه كسي كه تو دوستش داري

 

دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است . دكتر علي شريعتي

 

اگر ميخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد به دوستان خود محبت كنيد . ( كورش كبير )

 

نويسنده معروفي مي گويد : زن مانند كروات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد .

 

چارلي چاپلين : وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده

 

شكسپير: عشق مثل آبه ، مي توني تو دستات قايمش كني ولي يه روز دستاتو باز مي كني مي بيني همش چكيده بي اينكه بفهمي دستت پر ازخاطرست .

 

زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره .

 

دكتر شريعتی : لحظه ها را ميگذرانديم تا به خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه ها بود كه گذرانديم .

 

انيشتين : اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت .

 

تا چيزي از دست ندهي چيز ديگري بدست نخواهي آورد اين يك هنجارهميشگي است .

 

چهار چيز است كه قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن ، سخن پس از گفته شدن ، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن .

 

اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند و زنان گذشته را بخاطر مي آورند .

 

 زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند .

 

عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است .

 

عجب معلم سختگيري است اين طبيعت كه اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد .تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود
+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که یه روز تمام عشقت رو ازت دزديده

و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی


و به جای اينکه لبريز از کينه و نفرت بشی


حس کنی که هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواری تکيه بدی 


که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده...

چه قدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی ديديش


هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی.. .

چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه


دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه


امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
زمانی که کره ی زمین ازبشر خالی بود صفات اخلاقی بیکار بودند.یک روز رذایل وفضایل دورهم جمع شدند.ذکاوت گفت:بیایید قایم باشک بازی کنیم.همه قبول کردند.دیوانگی گفت:من چشم میگذارمو از آنجایی که کسی نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.هر کس به گوشه ای رفت.لطافت زیربرگ درخت*خیانت زیر زباله ها*طمع درون کیسه ای که خودش دوخته بود*خساست درون کیسهء دیگری.دروغ گفت من زیر سنگ سیاه پنهان میشوم اما به ته رودخانه رفت.هوس به مرکز زمین رفت اما یکی پنهان نشد!میتوانید حدس بزنید؟بله آن عشق بود.او   نمیتوانست پنهان شود چرا که:رنگ رخساره خبر میدهد از سردرون .

وقت رو به اتمام بودوعشق هنوزپنهان نشده بود.دیوانگی میشمرد ....

وعشق بالاخره در واپسین لحظات درون بوتهء گل رز پنهان شد.   

دیوانگی چشمهایش را گشود .اولین نفری که دید تنبلی بود چرا که همانجا نشسته بود.همه را یکی پس از دیگری یافت حتی دروغ را اما یک نفر را ندید و آن عشق بود.حسادت گفت:تا همه را پیدا نکنی بازی تمام نمیشود.      دیوانگی گفت:من میدونم او کجاست او در گل رز پنهان شده.دیوانگی شاخه ای را برداشت وبا ضربات پیاپی به گل رز زد تا اینکه صدای ناله   بلند شدوپس از چند لحظه عشق حالی که دستانش جلوی چشمانش بود و از دستانش خون میچکید بیرون آمد. همه با تعجب پرسیدند:چه شده؟عشق پاسخ داد من کور شده ام.دیوانگی با ناراحتی گفت:من میخواهم کاری برای تو بکنم.عشق گفت:کاری نمیشود کرد و درمانی وجود ندارد.   

اما دیوانگی اصرار کرد و عشق گفت:چون من دیگر هیچ چیزی را   نمیبینم هر جا که میروم همراه من باش.دیوانگی پذیرفت.    

و ازاینجا بود که هر جا عشق هست دیوانگی هم کنارش هست.  همیشه و همه جا با هم.    

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
دلم در حال نابودي

از اين دنياي پوشالي

از اين غم هاي بي عنوان

 

دلم در حال پوسيدن

از اين خارهاي ناخوانده

از اين جسم و از اين احوال

 

من كجايم              من كجايم

كجا بايد باشم....

به كجا بايد روم...

من كييم؟؟؟؟

چرا آمدم.........چرا هستم........چرا بايد بمانم!!!!!

 

در صورتي كه در اين دهكده ي بزرگ هيچ استفاده اي ندارم

به هر سويي ميروم به جايي نميرسم و به بن بست ميرسم

 

اي خدا كجاي كارم اشتباه است كه به جايي نميرسم؟؟؟

مسيرم؟؟؟ تفكرم؟؟؟؟خودم؟؟؟!!!!!

اي بي همتا گله اي ندارم از تو

فقط از خود و از اين وجود خسته ام و بيزارم

از تو ميخواهم دستم را بگيري تا بتوانم خود را بيابم و بدانم كجايم...چرا هستم...

و چه استفاده اي دارم.......

در غير اين صورت مگذار بيشتر از اين از وجود وجود خود عذاب بكشم

و خواب ابدي را به من ببخش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
 

در آن سالها كه من دلبسته ات بودم، تو فقط از روي عادت مرا در كنار خود مي ديدي.

حضورم برايت تكرار بود. من قسمتي از روزمرگيت شده بودم.

هرگز گمان نمي كردم رهايم كني. نمي دانستم اين قدر زود از با من بودن خسته مي شوي و مهرباني هايم دل زده ات مي كند.

آن روز كه تركم كردي ، جدايي براي هر دومان سخت بود. هر دو گريستيم. شايد تو بيشتر!

ولي تو بعد از كوتاه زماني به نديدنم عادت كردي.

چه بسيارند بوسه هايي كه از راه دور سوار بر بال شاپرك، به سويت روان كردم و مي دانم هرگز به مقسد نرسيدند.

فقط مرحمي بودند بر زخم هايي كه هرگز التيام نمي يابد.

حالا من ماندم و اين دل شكسته.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
كجاي اين زمين هستي تو كه بودي كه بودي اي بهترينم كه؟؟؟؟خرابم !!!چيزي كه از من باقي ست آواري ست

تو مي روي و چشمانم تا انتها با تو مي‌آيد تو مي روي ودستانم تا ابد گرمي دستانت را مي جويد!!آري....

تو مي روي و از من جز آواري باقي نمي ماند تو مي روي ومن همچنان در گذشته و با خاطرات زندگي مي كنم

آري ...سال هاست از دنيا جا مانده ام شايد در لحظه ديدنت هزاران بار تكرار مي شود يادت در ذهن آري..

تو مي روي و من پس سالها همچنان تنها خواهم بود تنهاي تنها چه در تنهايي و چه در جمع .

اري تو مي روي خدا پشت و پناهت اين بزرگترين بغض من است تو مي روي و اين دردناكترين درد من است

تو مي روي و من ..... همچنان براي بازگشت بي بازگشتت دعا مي كنم !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدبنویس... بنویس از دل تنگت. بنویس زمانی را که قلبت بازیچه ای بیش نبود. آن زمان که تقدیر عشقی را

برایت رقم زد و عشق جدایی را. بنویس... بنویس او دیگر نخواهد آمد. خودت میدانی دیگر دستهایش

دستهایت را نمیگیرد. اما بنویس... بنویس:

                                                           با اینکه رفتی، اما هنوز هم دوستت دارمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

مرد درحال تميز كردن اتومبيل بود


 
كه متوجه شد پسر 8 ساله اش برروي ماشين خط مي اندازد

مرد با عصبانيت چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون

 اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود

در بيمارستان كودك انگشتان دست از دست داد کودک پرسيد : پدر

انگشتان من كي رشد مي كنند ؟

مرد نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين بازگشت و شروع كرد

 به لگد مال كردن ماشين

وچشمش به خراشيدگي كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود

دوستت دارم پدر

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

تا حالا شده دلت واسه کسی تنگ شه؟

تا حالا شده وقتی تو تنهایی نشستی برگردی و فکر کنی یکی داره


صدات می کنه؟


تا حالا شده به خاطر کسی بخوای از جونت هم بگذری؟


تا حالا شده روبه روی عشقت بشینی و دلتنگ یه نگاهش باشی؟


تا حالا شده مثل دیوونه ها یهو هوای عشقت به سرت بزنه و بخوای از


این ور دنیا تا اون


ور دنیا به دیدنش بری؟


آره......


عشق همینه....


عشق همینه که باید به خاطر رسیدن به معشوق همه راهارو امتحان


کنی مثل یه معما که


می خوای به جواب برسی


زیاد ترس نداره


از هر راهی برو ولی وقتی به بم بست رسیدی برگرد و راه دیگرو


امتحان کن

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

اینه که می گن رسیدن به عشق سخته..................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم


قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي...


 
وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم


سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از


اين که منو از دست بدي وحشت داشتي


 
.وقتي که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..


  صبحانه مو آماده کردي وبرام آوردي  ..پيشونيم رو بوسيدي و



 گفتي بهتره عجله کني ..داره ديرت مي شه .


 

وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتي اگه


راستي راستي دوستم داري .



.بعد از کارت زود بيا خونه

 

  وقتي  40 ساله شدي و من بهت گفتم که دوستت دارم


تو داشتي ميز شام رو تميز مي کردي و گفتي .باشه عزيزم ولي الان


وقت اينه که بري



 تو درسها  به بچه مون کمک کني ..


 

  وقتي  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور


که بافتني مي بافتي



 بهم نکاه کردي و خنديدي


وقتي  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند


زدي ...

 

وقتي که 70 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم در حالي که روي


صندلي راحتيمون نشسته بوديم من نامه هاي عاشقانه ات رو که 50


سال پيش براي من نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم


بود ..

 

وقتي  که 80 سالت شد ..اين تو بودي که گفتي که من رو دوست داري


 ..
نتونستم چيزي بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد



 

اون روز بهترين روز زندگي من بود ..چون تو هم گفتي که منو دوست داري


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

خواستم بگویم که : فاطمه دختر خدیجه بزرک است ، دیدم که فاطمه نیست .

خواستم بگویم که : فاطمهدختر محمد (ص) است ، دیدم که فاطمه نیست .

خواستم بگویم که : فاطمه همسر علی (ع) است ، دیدم که فاطمه نیست .

خواستم بگویم که : فاطمه مادر حسنین است ، دیدم که فاطمه نیست .

خواستم بگویم که : فاطمه مادر زینب است ، دیدم که فاطمه نیست .

         نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست !

      فاطمه ، فاطمه است .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ،

 اما نخواي کسي بفهمه ...

 خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

اما نتونی..

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 خيلي سخته که روز تولدت ،

 همه بهت تبريک بگن ،

 جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،

 بعد بفهمي دوست نداره ...

 خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي

اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

و در آخر میگم :

تنهائی خیلی سخته

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
آن لحظه ای که از گورستان خلوت و آرام می گذشتم چشمم به گور تازه ای افتاد

 که بر روی آن شمعی اشک می ریخت با قدم های آهسته جلو رفتم

و صیت قشنگی از یک عاشق واقعی با خطی زیبا اینگونه حک شده بود:

من عاشق بی ریایی هستم که حتی معشوق در لحظه های مرگ مرا

در یاد خود زنده نکرد حال که تنها و بی کسم بر مزار من شمعی بگذارید

 که شب و روز از هجران من گریه کندتا به این وسیله حدودی از غمهای

 تنهایی ام کم شود.

هر چند که در گور نیزتنهایم ولی امید

داشته باشم که کسی در دنیاهست که برایم اشک بریزد

دوست داشتم شمعی بودم و به پای تو می سوختم

دوست داشتم یار باشم با تو باشم

دوست داشتم رُِِِله بودم وبه خاک پایت می افتادم    

دوست داشتم اشکی بودم که در نگاه چشمانت جاری می شدم 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب

میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی

جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول

 بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل

 شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی

، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها

متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرمچون زندگیش رو ازش می گیریم... 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.”
+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آنها عاشقانه یکدیگر را

دوست داشتند.

زن جوان : " یواش تر برو من می ترسم ."

مرد جوان : " نه، این جوری خیلی بهتره ."

زن جوان : " خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم . "

مرد جوان : " خوب ، اما اول باید بگوی که دوستم داری . "

زن جوان : " دوستت دارم ، حالا می شه یواش تر برونی ."

مرد جوان : " مرا محکم بگیر . "

زن جوان : " خوب ، حالا می شه یواش تر برونی . "

مرد جوان: " باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری

آخه نمی تونم برونم . اذیتم می کنه."

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت به ساختمان  

حادثه آفرید . در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از 

دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت .

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون این که زن جوان را مطلع

کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار

دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و باز دمی می رود ، اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن

در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
__________________
كاش هرگز در محبت شك بنود
تك سوار مهربانی تك نبود
كاش هرگز در شر دفتر عشق
واژه تلخ جدایی هك نبود
+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 

خدایا امشب را چه کنم!چگونه به سر کنم؟

بی مقدمه! چگونه این بی مقدمه را در مخیله ام جای دهم؟

مقدمه ای که با تنهایی مکرر آغاز میشود

مقدمه ای که از سکوت طاقت فرسا سخن می گوید

باز امشب در این هوای نیمه گرم اتاق بغضی سنگین گلویم را مالش می دهد

خدایا قلبم؟!

نمی تواند............

با ضربه به دیوارک سینه ام می کوبد و فریاد میکند

او یکبار بیمار شد دیگر چرا؟

توان دچار را نداشتم

چرا دچارم کردی؟

چرادر آن اوجی که وداع کردم باز آغازم کردی! اگر به جداییست ....

پس چرا او را در خوابم نهادی

که آزارم دهی؟؟ ذهنم .....وجودم......قلبم.......

آرامش می خواهد

آرام بگیر تن خستم! باز امتحان شدی

ای کاش سنگم میکردی!

اگر بنده ات مرا مهربان می پندارد؟  پس چرا بر من نامهربانی روا می داری؟!....

باز تقدیر رقم خورد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
رفته بودیم که دور از انظار دیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ،

 زیر روشنایی مات ماه ، گردش کنیم...

آسمان کاملاً صاف بود.

مهذا، پاره ابر سیاه ، صورت نازنین ماه را ، در سیاهی خود ناپدید می کرد...

گفتم : آسمان به این صافی معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه می خواهد؟

اشاره به ابر کرد ، آهی کشید و گفت: آن...

آن ابر نیست ! عصاره است. عصاره ناله های پنهانی عشاق واقعی است...

روی ماه را می پوشاند ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط افسانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خدمت همه ی شما دوستان گلی که به وبلاگ من سر میزنید.. من افسانه دانشجوی ترم 6 تربیت بدنی هستم.سعی میکنم که بتونم یه وبلاگ قشنگ درست کنم .شما هم لطف کنید عیباشو تو نظراتون بگین.امروز که میخوام وبلاگ رو شروع کنم 21/1/88 .خدا کنه خاطرات خوبی از وبلاگ واسم باقی بمونه.




بهت نمی گم دوسِت دارم،


ولی قسم می خورم که دوسِت دارم




بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،




چون همه چیزم تویی




نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی




اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی




که گریه کنی،صِدام کن




بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،




اما منم پا به پات گریه می کنم

نوشته های پیشین
6/22/2010 - 7/22/2010
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM